حامد دهخدا از ميان پانصد و شصت و يك عضو انجمن جامعه شناسي ايران، و ديگر جامعه شناساني كه عضو اين انجمن نيستند، شمار هفتاد و پنج نفر، در بيانيه اي چند صفحه اي، در بند آخر از صفحه آخر، دلايل خود را براي حمايت از كانديداتوري عالي جناب اميرحسين موسوي،
“مختصرا” و “ناگهان” بيان فرمودند. نقطه استناد اميد ايشان به عاليجناب
اميرحسين موسوي، دستپاچه، برنامه هاي “اعلامشده” ايشان در پانزده جمله
است كه “نيست”؛ يعني، نقطه اميدي به آن نيست. همان حرف هاست كه
سياستمداران خوبمي گويند.... و “جامعه شناسي” در اين خبط و خطا مقصر نيست.
خطاكار، آن “چند” “جامعه شناس” هستند كه از جامعه خود پرتافتاده اند؛ از
بس به “آمريكا” رفته و در اين سمينار و آن سمينار، به دور از “ملت” خود،
به “انگليسي آمريكايي” فصيح سخنگفته اند، هر چه از اين جامعه مي گويند،
عكس آن، رفتار مردم مي شود؛ چنان كه در انتخابات پيش شد، و به مجرد خواست
يزدانپاك، اين بار نيز چنين خواهد شد. بيانيه “چند” جامعه شناس، افسوس مي
خورد از اينكه آمار “فوق العاده” معتبري را كه با “ميلياردها تومان”،
توليد مي كرد،ديگر توليد نمي كند، ولي باز هم اميد واهي دارد، تا بدون
“آمار”، بسيار محكم، از نابودي “سرمايه اجتماعي” و “سرمايه فرهنگي”جامعه
اي كه ديگر براي او “سرمايه” اي ندارد، سخن بگويد (ولي يادتان باشد؛ خود
او “سرمايه دار” است.)! تناقض را مي بينيد: اومي گويد بدون آمار و
اطلاعات نمي تواند از اين جامعه حرف بزند، و از سوي ديگر، بنا به مقاصد
سياسي، ناگهان از اسرار نهانآگاه مي شود، و همه جور اظهاري بر اين جامعه
روا مي دارد. مي خواهد به ما بقبولاند، آنچه خوبان همه ندارند، او يكجا
دارد! او درپستوي خانه اش، “آمار”ي دارد كه مي گويد همه چيز در حال نابودي
است، و از اين بيش، اميرحسين، فريادرس فيصله بخشي بر ايننابودي است. روشن
است كه اين روشنفكر در نخوت “دكتر”اي خود چنان غوطه خورده كه فراموش كرده
است كه “آمار”ي ازاين جامعه ندارد و به قول خودش اين جامعه را نمي
شناسد.اين “روشنفكر”، راه را گم كرده است. راستش را بخواهيد، خودش كار خود
را خراب كرده است. اين روشنفكر،روشنفكر “عصر اصلاحات” و البته، نمك گير
“سرمايه” در “عصر سازندگي” است. روشنفكر “عصر سازندگي” و “عصراصلاحات”،
امتداد آن “فن سالاري” “يقه سفيد” است كه از كابينه دوم عالي جناب “مهندس”
اميرحسين موسوي، تا همين امروز،چنگ بر اين ملت افكنده و انس ويژه اي با
مفهوم “سرمايه” دارد؛ كلمه اي كه ناخواسته، در اين متن، تقريبا بيش از هر
اصطلاح ديگر به كار رفته است. “سرمايه” به دم خروس بدل شده، و روشنفكر فن
سالار “عصر اميرحسين”- ”عصر سازندگي”-”عصراصلاحات” را يك جا لو مي دهد. فرجام ماجراي “روشنفكر” هر چند كه اعقاب اين “چند” جامعه شناس، ابتدا در شخصيت “روشنفكر” در “عصر اصلاحات” تجلي يافت، ولي تخم اين نوع روشنفكري
خاص، در “عصر اميرحسين” و “عصر سازندگي” تلقيح شد؛ شخصيت “روشنفكر”،
آرزومند حياتي بود كه در آن،خير و شر آشكارا تشخيص دادني باشند، زيرا در
او تمايل ذاتي و سركش به داوري كردن پيش از فهميدن وجود داشت. بر اساساين
تمايل، اعتقادها و ايدئولوژي ها پديد آمدند. اين اعتقادها و ايدئولوژي
ها فقط زماني مي توانستند با زمان آشتي كنند كه زباننسبي انگاري و چندگونه
سنجي زمانه را ناگهان به بيان قاطع و جزمي قدرت روشنفكر برگردانند. از
سويي، از نسبيت بگويند، و ازسوي ديگر، وقتي نوبت حكومت روشنفكر م يرسد،
سفت حرف بزنند. در واقع، “روشنفكر” مي كوشد تا شكاف و دوگانگيفلسفه
اصلاحات، و عمل توتاليتر اصلاحات را سرپوش گذارد. از نظر “روشنفكر”
اصلاحات، حق فقط با يك نفر است و آن يكنفر، همان “روشنفكر” اصلاحات است.
اين، نوعي تناقض است كه از فلسفه “سروشي” اصلاحات كه همين روزنام هنگار از
آنتغذيه مي كند، و تا وجود و عمل همين “روشنفكر” كش پيدا م يكند، برمي
خيزد. در ابتداي “عصر اصلاحات”، “روشنفكر”، در توهم نهايت “آزادي” كه
هديه دوم خرداد بود، رهسپار دنيايي شد كه دربرابرش به گستردگي نمايان بود.
او مي توانست آزادانه به آنجا وارد شود و هر وقت كه بخواهد به خانه
بازگردد. اولين رواي تهاي“روشنفكر” از اين زمان مربوط به زندگي اي مي شود
كه نامحدود مي نمايد. “روشنفكر” گمان م يكند كه در زماني زندگي مي كندكه
آغاز و فرجامي ندارد. در فضايي كه سرحدي نمي شناسد؛ در هنگامه “عصر
اصلاحات” كه آينده اش هرگز تمام نخواهد شد. چندي بعد، “روشنفكر” احساس
جديدي پيدا كرد. افق هاي دوردست ناپديد شدند. در آثار اين “روشنفكر”، ديگر
اثرياز سرخوشي دوم خرداد ديده نمي شد. او فهميد كه كارش از جايي عيب دارد،
ولي سرخوش از قدرت “سرمايه”، به بحث هايمفرح روشنفكري در كنار نوشيدن قهوه
و دود كردن توتون و شنيدن موسيقي كلاسيك ادامه مي داد. زماني در ترني كه
“عصراصلاحات” مي نامند، سوار شد. سوار شدن در اين ترن آسان بود، ولي پياده
شدن از آن دشوار. با اين همه، اين ترن، هنوز اثريوحشت انگيز نداشت، بلكه
از جذابيت برخوردار بود و به همه مسافرانش وعده ماجراهايي را مي داد كه
جاه و آزادي به همراهمي آورد. باز هم چندي بعد، افق ديد “روشنفكر” به
اندازه اي تنگ شد كه به محوطه اي بسته شبيه بود. ماجراها در آن سوي
محوطهبسته روي مي دادند و درد غربت “امريكا” تحمل ناپذير مي نمود. در
گذران ملال آميز “زندگي روزمره”، روياها و روياپردازي هااهميت پيدا مي
كردند. بيكرانگي از دست رفته جهان بيروني كه از همان اول هم بي بنياد بود،
جاي به بيكرانگي كاملا فرديمي سپرد. اين پندار بزرگ كه به يكتايي جانشين
ناپذير “روشنفكر” باور دارد، و يكي از مخرب ترين پندارهاي “عصر
اصلاحات”است، شكفته شد و ميوه داد. اما در لحظه اي كه “عصر اصلاحات” يا
چيزي كه از آن باقي مانده است (مثل نيروي فوق انساني “دكترايجامعه شناسي”)
بر “روشنفكر” تسلط مي يابد، رويا درباره بي كرانگي فرديت و آزادي، افسون
خود را از دست مي دهد. آنچه “عصر اصلاحات” به “روشنفكر” وعده مي دهد، ديگر
مقامي شامخ نيست. بلكه در نهايت، شغل “روشنفكري” يا “توليد آمار ارزش ها
ونگرش هاي ايرانيان” است. “روشنفكر” فقط مي تواند كرده خود، قضاوت هاي خود
و اعمال غيراخلاقي خويش را در درونخويشتن، به محاكمه “خود” و شغلش تبديل
كند. اينگونه، بيكرانگي فرديت او، اگر هم وجود داشته باشد، به زائده اي
رنج آوربراي وي مبدل شده است و مدام او را از درون مي خورد كه “چه كرده
است؟”، “آيا آنچه كرده، درست بوده؟” و....
نوشته شده توسط همیشگی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |